Friday, November 24, 2006

آنقدر در دنیا چیزهای جور واجور هست
که یقینا همه ی ما مثل پادشاه سعادتمند خواهیم بود


مارک تواین دایی
بابا لنگ دراز ه. در واقع خالق بابا لنگ درازیعنی جین وبستر

نمیدونم چرا برام جالب بود شاید به این خاطر که یاد تام کانتی وادوارد تودور شاهزاده و گدا افتادم
ویا یاد جودی وشیطنتهاش. هیچ وقت یادم نمیره اولین بار که آقای پندلتون اومد مدرسشون جودی
روی سقف بود داشت جیغ ویغ میکرد .جمله ی بالا هم توی یکی از نامه هاش بود میگفت مال استیونسون ه
شب اول کنسرت هم به خوبی وخوشی تمام شد تا ببینیم امشب چی میشه****

Saturday, November 18, 2006

ارکستر مجلسی جوانان 2 و 3 آذر درتالار رودکی برنامه اجرا میکند
( البته اطلاعات با مواردی اشتباه نوشته شده)
پوسترمون هم میتونید در وبلاگ فرهاد ببینید
خبرها و عکسهای جدید هم باشه برای بعد از کنسرت

Friday, November 10, 2006

دیروز داشتم مطالبی رو می نوشتم به نوعی پاکنویس می کردم
اونقدر ازدفترورق کندم که نگو. پیش خودم گفتم
اون موقع ها یک بار یه صفحه از دفتر سال اول دبستانم کنده شده بود
.....فکر میکردم بیچاره ترین آدم روی زمین هستم

Wednesday, October 18, 2006

سلاخی
می گریست

به قناری کوچکی
دل باخته بود

احمد شاملو

Friday, September 22, 2006

دیشب با چبد تا از دوستان رفتیم تئاتر لیلی و مجنون
داشتم فکر میکردم مدت زیادیه که تئاتر نرفتم . آخرین بار اسفند 84
تئاتر عروسکی رستم وسهراب رو دیدم . شاید پارسال بیشتر دنبالش بودم
نمیدونم یه مدتی بود حال و حوصله رفتن و بلیط گرفتن رو نداشتم ولی دیشب باز به این نتیجه
رسیدم که تئاتر خیلی چیزه لذت بخشیه حتی بیشتر از سینما . بازیگرا نزدیک یعنی بدون هیچ
فاصله ای با تماشاچی . آدم کیف میکنه باید توی کارشون خطا خیلی خیلی کم باشه
تئاتر هایی که رفته بودم رو دوره کردم تا ببینم از کدومشون بیشتر خوشم اومده اما گفتنش کار
سختیه چون سبکها مختلفه . میبینم توی هرکدومشون یه چیزی چشممو گرفته مثلا بازی بازیگر های
مجلس شبیه در... به کارگردانی بهرام بیضایی . موضوع فنز محمد رحمانیان . عروسکهای نمایش
رستم وسهراب بهروزغریب پور . موضوع و بازی حرفه ای ها بابک محمدی . دکور پنجره ها
..... فرهاد آییش و
امیدوارم دوباره تنبلی نکنم و برم کارهای جدید رو ببینم و مرسی از پیام بابت بلیط ها

Sunday, September 17, 2006


اوریانا فالاچی –روزنامه نگار و نویسنده معروف-هم در گذشت
یادم میاد سال سوم دبیرستان بودم که اولین کتاب رو ازش خوندم
اگر خورشید بمیرد. یکی از دوستان پروانه بهم داد .اونقدر
برام جالب بود که پیگیر بشم و کتابای دیگشم بخونم
گفتگو با تاریخ . زندگی جنگ و دیگر هیچ . نامه به کودکی
که هرگز زاده نشد و یک مرد
فکر نمی کنم لازم باشه که در مورد زندگیش چیزی بنویسم
چون هر کدوم از این کتابا به نوعی بیوگرافی خودشه
یک مرد کتاب مورد علاقه ی منه . شیوه ی نگارش کتاب با بقیه ی
نوشته های فالاچی متفاوته. داستانی تره. اما نامه به کودکی که
هرگززاده نشده رو خیلی خیلی خیلی بیشتر دوست دارم

آره... زندگی یعنی چه؟
زندگی چیزی ست که باید خوب پرش کرد. بدون آنکه لحظه ای را از دست بدهیم
حتی اگروقتی پرش میکنیم بشکند
و اگر بشکند؟
دیگر به هیچ دردی نمی خورد. به هیچ دردی

زندگی جنگ ودیگر هیچ
اوریانا فالاچی

Saturday, September 09, 2006

تندیس سازم
دیوانه
از فریادهای دردم شعر می تراشم

ولادیمیر مایاکوفسکی


به نظر من این هشت کلمه توصیف ظریف ودقیقی از حال و روز یک شاعره

Saturday, September 02, 2006

چه دشوار باید باشد زیستن انسان
که منحصرا با آنچه می داند و با آنچه به خاطر می آورد و
محروم از آنچه امید در درون می پرورد به سر آید
آلبر کامو

Thursday, August 03, 2006

Blowin' in the Wind

How many roads must a man walk down
Before you call him a man?
how many seas must a white dove sail
Before she sleeps in the sand?
how many times must the cannon balls fly
Before they're forever banned?
The answer, my friend, is blowin' in the wind
The answer is blowin' in the wind.


How many years can a mountain exist
Before it's washed to the sea?
how many years can some people exist
Before they're allowed to be free?
how many times can a man turn his head
And Pretend that he just doesn't see?
The answer, my friend, is blowin' in the wind
The answer is blowin' in the wind.


how many times must a man look up
Before he can see the sky?
how many ears must one man have
Before he can hear people cry?
how many deaths will it take till he knows
That too many people have died?
The answer, my friend, is blowin' in the wind
The answer is blowin' in the wind.

Bob Dylan/ Joan Baez



متن بعضی از آهنگ ها فوق العاده زیباست مثل همین متنی که بالا نوشتم
من که خیلی دوستش دارم
این هم لیست کوچکی از آهنگ هایی که خیلی بهشون علاقه مندم.حتما
بهشون گوش دادین اگر هم که ندادین خب الان برین گوش بدین

Stranger/ My way….Frank Sinatra
How many roads…Joasn Baez… Bob Dylan
I started a joke…Bee Gees
The show must go on..Qeen
You cant hurry love…Phil Collins
Dov'e L'amore…Cher
Les Mots D'Amour/ The Words of love…Edith Piaf
Lady in red….Chris de Burgh
Lady D'arbanville….Cat Stevens
Quesarasera….Doris Day
Dance me to the end of love…Leonard kohen
Let it be… The beatles

Wednesday, August 02, 2006

خب ... ارکستر مجلسی جوانان 22 و 23 تیر ماه در تالار وحدت برنامه داشت
من مدتیه که می خوام مختصری ازش بنویسم و منتظر عکسهاش بودم که
امروز آقای وحیدی لطف کردن همه ی عکسا رو بهم دادن ...البته فکر میکنم
من به تمام کسانیکه میشناختم این خبر رو دادم و مرسی ازاینکه اومدین و
!!!برنامه ی ما رو دیدین ...می دونم که خیلی لذت بردین
برناممون هم از این قرار بود: دیورتیمنتو و کنسرتو ویلن شماره 3 موتسارت
کنسرتو گروسو شماره ی 3 از کرلی .قطعه ای از پوپر یرای ویلنسل و ارکستر
مجلسی و رقص های رومانیایی بارتوک
مسئله ی مهم اینجا ست که کنسر تو ویلن موتسارت رو الیانا ی 16 ساله میزد
بسیار بسیار عالی و توانمند و لذت بخش نواخت

اینم عکس ارکستر ما از عقب. همیشه که همه ی عکسها نباید از جلو باشه


الیانا ی نازنین

اون عکس اولی هم خیلی قشنگه .من خیلی دوستش دارم

بسیار ممنون از سیاوش بابت عکسها

دقیقا پارسال توی همین دو سه روز ثعطبلی ما سوار ماشین
شدیم و رفتیم به سمت گرگان . بعدش گفتن که برای رسیدن
به مقصد باید سوار وانت شیم بریم .چون جاده اصلا ماشین
رو نیست همینم به زور میره و بالاخره راه افتادیم .4 5 ساعت
هم وانت سواری کردیم. تمام راه جنگل بود و مسیر خاکی
رفتیم و رفتیم تا وارده یه روستایی شدیم به نا م جهان نما که
مردمشم اغلب برای ییلاق می اومدن اونجا. خب رفتیم پیشه
کسی که خونه ایکه ما فراره اونجا ساکن شیمو بهمون نشون
بده. اونم ما رو برد اون سر روستا و گفت این بهترینه اینجا ست
ما هم تشکر کردیم و اسباب ها رو خالی کردیم . خب یه خونه ی
روستایی بالاتر از سطح زمین( جون زیرش جای گوسفند و مرغ و
بود). چوبی بود( البته لای چوباشم باز بود.محل رفت وآمدجانوران
مختلف) درنداشت (درش بالا پشت بام بود )خلاصه خیلی چیزه باحالی
بود. یه خرده استراحت کردیم بعد راه افتادیم رفتیم اطراف .فوق العاده
بود بی نظیر طبیعت بکر و دست نخرده. هر چی بنویسم اصلا نمی تونم
توصیفش کنم. هر یه ربع تغییر آب وها رو می دیدی. یه لحظه مه جلوموم
بود بعدش روموم بود بعد از ما عبور می کرد و میرفت یه طرف
دیگه .کاملا حرکتشو حس میکردیم. خلاصه عالی بود. من که تااون
موقع یه همچین جایی نرفته بودم. طبیعت با رنگها ی قشنگ البته همون
طور که گفتم این جریان ماله پارساله و چون اون موقع از وبلاگ مبلاگ
خبری نبود الان در سالگردش نوشتم . اینم نمای حایی که ساکن شدیم. اون
چیزی که وسط ملاحظه می کنید گازمون بود البته چوباشو خودمون
جمع کردیم و شکوندیم. درم از بالا پشت بام آوردیم وصل کردیم.یه شیر آبم
بالاتر بود. یه دستشوییه تقریبا اووپن هم پشت خونه داشت
اینم مهی که می گفتم

Thursday, June 01, 2006

اینجا همه ی آدمها اینجوری اند

آغاز . پایان . انگار هیچکدام وجود ندارد .تمامی ماجرا مانند ابری ست که فقط پایین می آید و
یکپارچه باران است
آغاز: مادر لخته ی خونی در پوشک بچه پیدا می کند .جریان چیه؟ این از کجا آمده؟
بزرگ است و به رنگ روشن. با عروقی پر پیچ و خم و خاکی رنگ...... ولی امروز که ظاهرا بچه خوب است
پس این چیست روی پوشک سفید که آدم را می ترساند؟ شاید مال یک نفر دیگر است.شاید
چیزیست مربوط به عادت ماهانه .چیزی از آن مادر یا پرستار بچه .چیزی که بچه در سطل زباله
پیدا کرده و به دلایل جنون آمیز کودکانه ی خود اینجا پنهانش کرده.مادر در ذهن خود آن را از
جسم بچه دور می کند و به شخص دیگری پیوند می زند.آها... درست شد این طوری بیشتر با عقل
...جور در نمیاد؟
والری یک قدیس است.ولی صدایش صدای استاندارد قدیس بیمارستانی ست.آرامشی آزارنده و
دارویی.این صدا میگوید:اینجا همه چیز عادی ست .مرگ عادی ست. هیچ چیز غیر عادی نیست
...برای همین چیزی نیست که به خاطرش به هیجان بیایم.خب بگذریم
طناب ! طناب را بیاورید
...مادر میگوید : بیا به راه خودمان برویم. آن هم نه با این قایق

مدتها پیش کتابی خوندم از داستاهای کوتاه در ده ی 90 . نویسنده ها رو اصلا نمی شناختم. نوسنده های
معاصر جهان بودن...برام خیلی تازگی داشت از بین اونها داستانی بود به نام اینحا همه ی آدها این جوری اند
نوشته لوری مور. خب من که از سبک و کار نوشتن سر در نمیارم که بخوام فنی و اصولی در موردش
تعریف کنم . گویا این داستان کوتاه برنده ی جوایز معتبری شده کلی ازش تقدیر و تمجید و این حرفا شده
ولی چیزی که منه خواننده ی معمولی رو به خودش جذب کرد جسارت بیان نویسنده بود. مصمم و تزلزل ناپذیرو
بی پروا به سختترین مسئله یعنی بیماری یک کودک پرداخته بود . اون قدر خشن و بدون افراط در بیان
احساسات داستان رو شروع کرد که موقع خوندنش همش اضطراب داشتم. و یه جیز مهم دیگه که هی نتیجه گیری
در مورد اون افراد خاص نمی کرد