یا تو، ای صبح، خطا کردی و زود
سربرآوردهای از خواب امروز
یا که این دخترک ِ سطل به دست
میرود دیر پی آب امروز
عاشق چشم به راه
میجهد بیتاب بر پشت سمند
از پی دختر میتازد اسب
تا چه گیرد به کمند
میگذاری دختر
که کنم اسبم را
من از این جو سیراب؟
سطل را بگذار، ای ماه تمام
جان عطشان مرا دریاب!
دن آرام" ترجمه احمد شاملو"
اولش خیلی دوست داشتم بدون متن اصلیش چی بود ولی بعدش فکر کردم هر
چی بود شاملو به زیبایی ترجمش کرده
**نمیدونم چرا این هفته ناخوداآگاه همش به فکر کسانی می افتم که شاید تا امروز
نقش پر رنگی توی زندگیم نداشتن. و بارم جالبه که در قسمتی از مغزم ماندگار
شدن و گه گاهی به سراغم میان
سال چهارم دبستان، معلم گفت یه بیت شعر انتخاب کنیم و در موردش انشایی
بنویسیم معلم سیتا دفتر رو جمع کرد زد زیر بغلش و برد خونه؛ و دو روز بعد
آورد: بیست؛ هزار آفرین دختر عزیزم. نوزده؛ خیلی خوب بود گلم. هجده :هی
چرا بی دقتی کردی؟. هفد ه: این چه نمره ایه.کم کار کردیا؟! این آخری نمرهی
بغلدستیم بود. یادم نمیره نمرشو که دید، احساس شکست بزرگی در چهرش
به وجود آمد. مثل کسی که میببینه یکدفعه تمام آرزوهاش نقش بر آب شده چیزی
ازش نپرسیدم. خیلی آروم و با صدایی لرزان وناراحت بهم گفت
"ولی آخه... این انشاء رو بابام برام نوشته بود."
امیدوارم این موضوع، نقطهی عطفی در زندگی آرزو بوده باشه!!!!
**دارم کتاب "خداحافظ گری کوپر"نوشته ی" رومن گاری" رو می خونم.
اونقد ر این ور و اون ور تعریفشو شنیدم که شروع کردم به خوندنش.تمام شد
در موردش مینویسم