Wednesday, June 04, 2008

شب ندارد سر ِ خواب
مي دود در رگ باغ
باد با آتش تيز آب اش ، فرياد کشان
پنجه مي سايد بر شيشه ی در
شاخ يک پيچک خشک
از هراسی که ز جای اش نربايد توفان
♫
من ندارم سر يأس
با اميدی که مرا حوصله داد
باد بگذار بپیچد با شب
بيد بگذار برقصد با باد
گل کو می آيد
گل کو می آيد خنده به لب
♫
گل کو ، می آيد ، می دانم
با همه خيره گی باد
که می انداز
دپنجه در دامان اش
روی باريکه ی راه ويران ،

گل کو می آيد
باهمه دشمنی اين شب سرد
که خط بيخود اين جاده را
مي کند زير عبای اش پنهان
♫
شب ندارد سر خواب
شاخ مأيوس يکی پيچک خشک
پنجه بر شيشه ی در می سايد
من ندارم سر يأس
زير بی حوصله گی های شب، از دورادور
ضرب آهسته ی پاهای کسی می آيد
♫
♫
♫
احمد شاملو

1 comment:

Green Heart said...

mamnoon az gozashtane in shere ziba
ba ejaze link shodid
;)