Sunday, July 12, 2009

بهانه ای برای شادی
بهانه ای برای اندوه
بهانه ای برای دوست نداشتن
بهانه ای برای دوست داشتن
بهانه ای برای امید داشتن
بهانه ای برای یاس و ناامیدی
بهانه ای برای ماندن
بهانه ای برای رفتن
بهانه ای برای بهانه گرفتن
بهانه ای برای ...
شاید تمام زندگی یه جور بهانه ست!
اگر این بهانه ها تمام بشه چی ....

Thursday, May 28, 2009

یک چیزی هست که من بهش می گم«همزمانی‌ آدم ها». یک زمان‌هایی هست که آدم‌ها
بی‌خبر از هم، از حال هم انگار خبر دارند و به هر طریقی شده حضورشان رااعلام
می‌کنند . وقت‌هایی که مثلا دلتنگی آدم‌ها هماهنگ است . درست سر زمانی که باید
دلجویی می‌کنند . همان وقتی که منتظری ولی فکرشو نمی کنی ... صدات می‌كنند. گاهی
آدم‌ها با هم همزمانند. بدون اینکه بدانند به حس‌های هم پاسخ می‌دهند . پاسخ‌ها را با بار
عاطفی قوی می‌فرستند . من زمان هایی را می‌شناسم که آدم‌ها از یک تماس کوچک پر
از زندگی شدند . درست در زمانی که باید همزمان بودند !

Saturday, May 02, 2009

خوش بحال روزگار
بوی باران
بوی سبزه
بوی خاک
شاخه‌های شسته
باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس
رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه‌ها و دشتها
خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش بحال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جام لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ
.........
اینجا می تونین گوش کنین

Tuesday, April 28, 2009

باز زندگیم پر ورق شده!!!

























Monday, March 30, 2009

اعتراف می کنیم!!!
داشتم به4ماه پیش فکرمی کردم. چه روزوشبهای پر استرسی بودن. بعضی وقتها
تصمیمی که می گیری اونقدر برات مهم می شه که اصلا قادرنیستی حتی یک ذره
و یا یک ثانیه به نشدنش فکر کنی. خب زندگیه دیگه باید کمی به قسمتهای منفی اش
هم فکر کنی وگرنه ممکنه خیلی توی ذوق آدم بخوره. ولی راستش من به خودم اجازه
نمی دادم که لحظه ای به نشدن فکر کنم. به قول دوستان خواننده حتی این خیال زشتو
نمی خوام!!!!خیلی پر استرس بود... همین! و حالا "آسمان صاف و شب آرام بخت
خندان و زمان رام!" روی هم رفته البته و این تفاوت روز و شب های آدم در یک
مدت زمان کوتاه است...
یک سال بعد ...
هیچ کس نمی دونه. ما می تونیم یک برنامه و تصمیم کلی و جدی در زندگی داشته
باشیم . یک هدف و صد درصد هم در راه رسیدن بهش با تمام وجودسعی می کنیم و
موانع رو بر می داریم ولی خب با وجود تمام برنامه ریزی ها کسی نمی دونه زندگی
در آینده به چه سمتی میبرش...
........
آدم باید خیلی روئ خودش کار کنه چون گاهی خیلی پیچیده می شه!

Wednesday, March 18, 2009

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید ** وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید




Photo by : Babak,A,Tafreshi

چند سالی بود دقیقا یک روز قبل از سال نو با سارا می رفتیم میدان کاج ماهی قرمز
می گرفتیم . من علاقه ای به جاهای خیلی شلوغ برای خرید نداشتم ولی هر سال
می رفتیم و کلی می خندیدم و خوش می گذشت . امسال که دیگه من نیستم که بریم
ماهی قرمز شیطون ها رو بگیریم تازه اگر هم بودم دیگه شاید ماهی نمی گرفتیم چون
ماهی های ما از پارسال زنده موندن. همیشه زودی می موردن ولی فعلا یک ساله شدن!
..........
ای دل بشارت می‌دهم خوش روزگاری می‌رسد
یا دور غم طی می‌شود یا غمگساری می‌رسد
اندیشه از سرما مكن سر می‌شود دوران دی
شب را سحر باشد ز پی آخر بهاری می‌رسد

Saturday, March 07, 2009

آمده ام که سر نهم، عشق ترا به سر برم
ور تو بگوئیم که نی، نی شکنم، شکر برم
آمده ام چو عقل و جان، از همه دیده ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله ی نظر برم
آمده ام که ره زنم، بر سر گنج شه زنم
آمده ام که زر برم، زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا، جان بدهم به دلشکن
گر ز سرم کله برد، من زمیان کمر برم
اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم ؟
اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم ؟
آنکه ز زخم تیر او، کوه شکاف می کند
پیش گشاد تیر او، وای اگر سپر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشته ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور نمی خوری پیش کسی دگر برم
مولوی

Tuesday, March 03, 2009


همیشه دوست داشتم این جوری تاب بخورم . برم بالای بالا بعد از پشت برگردم آسمون رو نگاه کنم. بارها این کار رو کردم ولی یکبار بود که هیچ وقت فراموش نمی کنم. خیلی اوج گرفتم خیلی خیلی خیلی. رفتم بالای بالا . از پشت که نگاه میکردم توی ابر ها بودم بعد هم یکدفعه بومب... با مخ خوردم زمین. خیلی درد داشت ولی یکی از لذت بخش ترین لحظات بود برام و هست . با اینکه سرم خیلی زیاد درد گرفت ولی ارزش داشت چون خیلی کیف کردم!!!

Wednesday, February 18, 2009

فکر می کنم هر آدمی همان اندازه که احتیاج داره در جمع باشه و با آدم های دیگر
معاشرت بکنه احتیاج داره که تنها باشه تا ببینه داره چه کارمی کنه و خودشو بیشتر
بشناسه . حالا می تونه در این تنهایی کارهایی که دوست داره روانجام بده . کتاب
بخونه, بنویسه, فیلم ببینه و .... و با فکر باز و از دید دیگری به زندگیش نگاه کنه
در تنهایی زاویه دید آدم کمی فرق می کنه و به نظرم فرصت خوبی هست تا آدم جور
دیگری به خودش و اطرافش نگاه کنه . پس اگه دیدی زندگیت کمی قاطی شده یا نه
حتی درزندگی جمعی ات هم هیچ مشکلی نیست باز وقتی قرار بده که برای مدت
کوتاهی هم شده تنها باشی .حداقل به گونه ی دیگری به خودت و کارهایی که کردی
و می خواهی انجام بدی نگاه می کنی .این جوری شاید هم راحت تر بتونی کارهات
رو قضاوت کنی

Thursday, February 12, 2009



Sarah Chang and a Mendelssohn Treasure
February 11 - 12, 2009
Roberto Minczuk, conductor
Sarah Chang, violin
NAC Ovation Series





کنسرت خیلی خوب بود!!!


PlayList&p=FAC07EBF6F93F297&index=0&playnext=1

Wednesday, January 14, 2009


آنکه پر نقش زد این دایره ی مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد


ما را عزم سفری ست !
عزمم را جزم کردم تا برای مدت زمانی داستان زندگیم را در دیاری دیگر ادامه دهم
...
to be continued

Thursday, December 25, 2008

Ebenezer Scrooge





سال سوم راهنمایی دوستی داشتم به اسم بیتا . یک دختر چشم آبی ریزه میزه .
کلاس زبان که می رفتم باهاش آشنا شدم. یادمه وقتی با هم بودیم خیلی بهمون
خوش می گذشت .همیشه بعد کلاس برای خودمون توی خیابان راه می رفتیم و
آهنگ می خوندیم. چیزهای جدیدی که گوش کرده بودیم و دوست داشتیم رو برای
هم می نوشتیم و می خوندیم . من هنوز دست خط ریز و توی هم رفته ی بیتا رو
دارم . فکر کنم اون هم دست خط درشت من رو داشته باشه. اون شب ...شب
کریسمس بود . معلمی داشتیم به اسم فابیولا وارتان- یکی از بهترین و موثر ترین
معلم های من تا الان - سر کلاس یک سری شعرهای شب کریسمس رو برای ما
خوندن . خیلی زیاد بودن ولی من همین یکی رو تا آخرش یادم میاد چون بعد کلاس
با بیتا تصمیم گرفتیم تا خونه پیاده بریم و توی کوچه بلند بلند خندان هی می خوندیمش.
با این دوست چشم آبیم خاطرات گرمی در شب های سرد زمستان دارم . اون هم الان
یه جایی یه گوشه ای از دنیا نشسته شاید داره به این خاطرات فکر می کنه .
کریسمس مبارک خانوم وارتان . بیتا . پولین و......و........و.....
آقای سکروج !!!


Silent night, holy night
All is calm, all is bright
Round yon Virgin Mother and Child
Holy Infant so tender and mild
Sleep in heavenly peace
Sleep in heavenly peace
Silent night, holy night
Shepherds quake at the sight
Glories stream from heaven afar
Heavenly hosts sing Alleluia
Silent night, holy nigh
Son of God, love's pure light
Radiant beams from Thy holy face
With the dawn of redeeming grace
Jesus, Lord, at Thy birth


and now a light is shining round the world
it's a magic night for every boy and girl
Cos it's the time that all men dream of peace
On Christmas eve
We dream of peace
la,lalala,lalalalala,lalalala,lala
lalalala,lala,lala,lala